خرید بک لینک

پیر مردی تصمیمگرفت تا با پسر، عروس و نوه خود زندگی کند.
دستان پیرمردمی لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود.
هنگام خوردنشام، غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را برزمین انداخت و شکست.
پسر وعروس ازاین کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند: باید درباره پدر بزرگ کاری بکنیم، وگرنه تمامخانه را به هم می ریزد.
آنها یک میزکوچک در گوشه اطاق قرار دادند و پدر بزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد.
بعد از اینکهیک بشقاب ازدست پدر بزرگ افتاد و شکست، دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبیبخورد.
هر وقت همخانواده او را سرزنش میکردند، پدر بزرگ فقط اسک میریخت و هیچ نمیگفت.
یک روزعصر،قبل از شام، پدر متوجه پسر چهارساله خود شد که داشت با چند ته چوب بازی میکرد.
پدر رو به اوکرد و گفت: پسرم، داری چی درست میکنی؟
پسر با شیرینزبانی گفت: دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید، درآنها غذا بخورید!

برچسب: نویسنده: حسین تاريخ: جمعه 6 بهمن 1391 ساعت: 0:59

صفحه بندی